X
تبلیغات
loveعشـــــــــــــــــــــــــــــــــق

loveعشـــــــــــــــــــــــــــــــــق

دو خط موازي


 سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم  حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان پيش خواهد رفت پس تا هميشه عاشقت مي مانم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:13  توسط ho3yn.128  | 

                      بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

=============================================================

زندگی اجبار نیست....

وقتــ‗__‗ــی گیــ‗__‗ــج میشــ‗__‗ــدم بـه کلــ‗__‗ــمات پنــ‗__‗ــاه میبــ‗__‗ــردم
امــ‗__‗ــان از امــ‗__‗ــروز کــ‗__‗ــه کلمــ‗__‗ــات خودشــ‗__‗ــان هم گیــ‗_‗ــج و ویــ‗_‗ــج شــ‗__‗ــده اند !



شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباری است

                                                   دلش از غصه حزین بود و غمین

حال من می گو یم

             زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

 که نشد بال زدو پرواز کرد

                                                 زندگی اجبار نیست

         زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

                             تو عبور خواهی کرد

  از همان پنجره ها

                                                        با همان بال و پر پروانه

        به همان زیبایی

                                 به همان آسانی


 ===========================================================

شعر

اولــــــــش فـــکـــر نــمــیــکـــــــــــــردم کــه دلـــم رو بــرده بـــــاشه
یــا دلــم گــــول چـشـــــــای روشـنــش رو خــــــورده بــــاشـــــــــه
امـــــــــا نـــه گـــذشــــت و دیـــــــدم دل مــــن دیــــــوونه تــــــر شــــــــد
بــــه تـــو گـفــتـمــــو دلـــــت از قـــصـــه مــــن بـــــا خــبــــر شـــــــــــــــــــــد
آخ کـــــــه چـــــه لـــــذتی داره نــــــــاز چــشــمــاتــــــــــــو کــشــیــــــــــــــــــــــدن
رفــــتـــن یـــه راه دشــــوار واســــــه هــــــرگــــز نــــــرســـیــــــــــــــــــــــــــــــــدن
مـــــــیـــــدونـــــم دوســــــم نـــــداری مـــثــــل روزای گـــــذشـــــــــــــــــــتــــــــه
مـــن خـــــودم خــونــــدم تــو چـشـمــــات یـه کـسـی ایــنــو نـــــــوشــــتــــه
مــــیدونــــــــــــــم فـــرقی نــداره واســت عـــاشق بـــــــــــــــــودن مــــــــن
مـــــی دونـــــم واســـــت یـــکــــی شــــد بـــــــودن و نـــبــــــودن مــــــن
امــــــــا روح مـــــن یـــــه دریـــــــاســــت پــــر از مـــــوج و تـــــلاطـــــــم
ســــــاحـلـش تـــویی و مــــوجاش خـــنجــرای حــــــرف مــــــــردم

============================================================

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

=============================================================

با تو ،من...

و ای باران،باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسی نقش تو را خواهد شست

ای عزیز من،بی تو چه سخت است كه من جز كلمات چاره دیگری نداشته باشم

هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم

پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم امیخته

و به تو از تو می نویسم

با تو من همه رنگهای این سرزمین را اشنا می بینم

و تو اهوان این صحرا كودكان همبازی منند

با تو كوهها حامیان وفادار منند

با تو من بهار می رویم

با تو من در عطر یاسها پخش می شوم

با تو من در هر تندر فریاد شوق می كشم

با تو من عشق را،شوق را،زندگی را

و مهربانی پاك خداوندی را می نوشم

با تو من در غربت این صحرا،در سكوت این اسمان

و در تنهایی این بی كسی غرق شوق و خروش و جمعیتم

پس وجودت همیشه زلال و پاك و همیشه در جریان است



========================================================================

پرنیان عشق

زگرمی بی نصیب افتاده ام چون شمع خاموشی

زدل ها رفته ام چون یاد از خاطر فراموشی

منم با ناله دمسازی به مدغ شب هم آوازی

منم بی باده مدهوش زخون دل قدح نوشی

زآرامم جدا از فتنه روی دلارامی

سیه روزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی

بدانحالم زناکامی که تسکین می دهم دل را

به داغی از گل رویی به نیشی از لب نوشی

به دشواری توان دیدن وجود ناتوانم را

به تار پرنیان مانم زعشق پرنیان پوشی

به چشمت خیره گشتم کز دلت آگه شوم اما

چه رازی می توان خواند از نگاه سرد خاموشی

چه می پرسی رهی از داغ و درد سینه سوز من؟

که روز و شب هم آغوش تبم با یاد آغوش

نازنینم


عشق واقعی هیچوقت نمی میره


این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

تقدیم به مادر عزیزم...

مادر عزیزم تو بودی که به من آموختی با عشق زیستن را

و به من یاد دادی محبت کردن را

دریای محبتم را نثار وجودت می کنم

تا شاید ذره ای از محبت هایت را سپاس گفته باشم

یادت هست که اولین نگاه را با اشک تقدیم تو کردم

اولین گام را با عشق به تو برداشتم

اولین سلام را هم به خاطر تو نوشتم

اولین فکرم تو بودی و اولین بهارم

و به یاد می آورم همه روزهایی را که تنها قلب تو و من محرم یاد آوریشان هستند

هنوز حس می کنم روزی را که از بطن تو قدم به دنیای خاکی گذاشتم

و گرمای نفست را بر صورتم احساس کردم

روزها گذشتند و نمی دانم چند روز دیگر می آید و می رود

می دانم باید درنگ کنم

و اکنون که بر گذری از زندگی ایستاده ام

باید تو را سپاس گویم

برای همه مهربانیت،برای همه لبخند های شیرینت

برای همه نگاه های زندگی بخشت...

دوستت دارم و خواهم داشت

تا زمانیکه شاخه نازک نرگس به آب پاک و زلال نیاز دارد


مادر سر چشمه گیتی...
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

http://www.best-dl.ir/wp-content/uploads/love-sms.jpg



تقدیم به بهترینم

وقتی میشی نیاز اگه نباشی پیش من
اشکای چشامو که میریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگرشدم عاشق تونزار که بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم
دام برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیزازت می خوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کمه ولی جزاین چیزی نبود
واژه ها رو ولش کنیم عشقمواز چشام بخون

در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را......توگل ناز منی از دورمی بوسم تورا

 همیشه به یاد داشته باش که تودر مقابل دنیا یک نفر هستی اما برای                                یک نفرمی تونی یک دنیا باشی
ای دوست جان طلبی جان به تو بخشم او زنده تر از جان چیست؟بکو تا توبخشم
روی گلهای نرگس با یه مداد قرمز 1000 دفعه نوشتم زندگی بی توهرگز
چشمم وقتی قشنگه که توش اشک .اشک وقتی قشنگه که توش عشق باشه
عشق وقتی قشنگه که مال تو باشه تو هم وقتی قشنگی که مال من باشی
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری به کسی حجت نکن
وقتی قصد شکستن قلبش را داری هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری





غضنفر میره جبهه بهش میگن اونجا چیکار میکردی؟ میگه زرشک پاک میکردم!!!

بهش میگن خوب پس اونجا اشپز بودی؟

میگه : نه ، روی تابلوهایی که نوشته بود کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

زیرشون نوشته بودند زرشک ما اون زرشکارو رو پاک می کردیم!!!!

به عنوان توجه نکنید نمیدونستم چی بنویسم  !

من نمیدونم این درس خوندن چی داره که تا میری دو کلمه درس بخونی حتی خاطرات دوران مهد کودک اونم با وضوح HD یادِ آدم میاد !

 غضنفر یتیم خونه تاسیس میکنه ، روز اول جلسه اولیا مربیان میزاره  !

 سوال عاشقانه غضنفر از زنش: از ازدواج با من مثل سگ پشیمونی یا مثل خر کیف میکنی؟


تقدیم به بهترینم

وقتی میشی نیاز اگه نباشی پیش من
اشکای چشامو که میریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگرشدم عاشق تونزار که بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم
دام برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیزازت می خوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کمه ولی جزاین چیزی نبود
واژه ها رو ولش کنیم عشقمواز چشام بخون





+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 21:52  توسط ho3yn.128  | 

ارزانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چه کسی می گوید گرانی شده است؟

دوره ی ارزانیست.

دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان.دوستی ارزان دشمنیها ارزان چه شرافت ارزان.

تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چه قدر کم شده است!کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان


 چشم هام ......

چـــشم هایــم را بــه بیــمارســـتــان می بَـــرم. . .

نمــی دانــم چــه مـــرگــشان شــده!!. . .  .

هـــرشـــب در خـــواب. . .

جــایشان را خــــــیس مـــی کــنند. . . .


تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟ ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟ ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟ ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟ میدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟ ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟ ميدونين ...؟؟؟ اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين .................وقتي يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن همه چي با يک نگاه شروع ميشه اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ... محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه. حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي. مي بيني كار دل رو؟ شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ... از چيزي ميترسي ...صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟  راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه ! آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا وقتي باهاته همش سرش پائينه تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده ديگه از آن خودت نيستي بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ... فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ... هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ... وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ... ولي اون ...سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !  دنيا رو سرت خراب ميشه  همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو  بهش مي گي من … من … من از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه  ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ... دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد  بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!... وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم! انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ... ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه... بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و... بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز كني آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟ و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:6  توسط ho3yn.128  | 

اینـــــــــــــــــــگونه باور کن

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش
دوست داشتن کسی که سزاوار دوستی نیست ، اسراف در محبت است . اگر میخواهی همیشه آرام باشی ، دلگیریهایت را روی ماسه و شادیهای خود را بر روی سنگ مرمر بنویس . اگر کسی را دوست داری که او تو را دوست ندارد ، سعی نکن از او متنفر شوی، بلکه سعی کن او را فراموش کنی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:40  توسط ho3yn.128  | 

چــــــــــــــــــــند نکــــــــــــــــــــــــــــــــــته

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

آن که پیاپی سخنتان را می بُرد، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست

{ اُرد بزرگ}

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

جایی که شمشیر هست آرامش نیست

{ اُرد بزرگ}

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

نرم دلی و نرمش، منش آدمی و سنگدلی و سخت سری، منش اهریمن است

{ اُرد بزرگ}

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید 

کسانی که با دیگران رو راست نیستند با خود نیز بدین گونه اند

{ اُرد بزرگ}

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

خداوند یک شخص نیست بلکه تنها تجربه ای است که تمام هستی را به پدیده ای زنده مبدل می سازد؛ تنهایی او مطرح نیست. او با زندگی می تپد…!
با زندگی که دارای ضربان است
.
لحظه ای که دریابی که دل هستی می تپد

خداوند را کشف کرده ای

{اشو}

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

امید جزیی از خوشبختی است.

{ژوبر}

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

حقیقت انکارناپذیر است. بدخواهی ممکن است به آن حمله کند. ممکن است نادانی آن را به استهزا بگیرد. اما سرانجام حقیقت پایدار خواهد بود.

{سر وینستون چرچیل}
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند

{ اُرد بزرگ}

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد

{امرسون}

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

کار ما نماینگر قابلیت های ماست .

{ گوته }

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:30  توسط ho3yn.128  | 

تاخدا خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست.......

 

 

اگه چشمات نبودن

 

اگه چشمات نبودن ، دنیا این رنگی نبود


رو لب پرنده ها ، دیگه آهنگی نبود



اگه چشمات نبودن ، آسمون آبی نبود


ُگلای یاس ِ سفید ، توی ِ هیچ خوابی نبود



اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابی نبود


پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود



اگه چشمات نبودن ، کی واسم گریه می کرد


دل ِ من وقتی شکست ، به کجا تکیه می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی با من سفر می کرد


واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد



اگه چشمات نبودن ، کی ُگلا رو آب می داد


واسه گنجشک دلم کی یه جای خواب می داد



حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم


جُرأت پر کشیدن از توی قفس دارم



دیگه چشماتُ نگیر ، که من آزرده بشم


مثل گل تو فصل یخ ، زردُ پژمرده بشم



تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم


همش از پنجره ای ، که به روم بازه می گم

 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

 

 

ماه من

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره


دنیامون یه عالمه ،آدم خوب و بد داره


ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن


همه که پر ترک مث  تو و من نمیشن

.
ماه من غصه نخور،گریه پناه آدماس


ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنما س


ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت


خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت



ماه من غصه نخور پنجره مون بازه هنوز


باغچه مون غرق گلای عاشق ناز هنوز



ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب میشه


میدونم گاهی آدم تو وطنش غریب میشه



ماه من غصه نخور ماها که تب نمیکنن


ماها که از آدم ها کمک طلب نمیکنن



ماه من غصه نخور شمدونیا صورتی ان


دلایی که بشکنن چون عاشق قیمتی ان



ماه من غصه نخور سبک میشی بارون بیاد


توی عاشقی باید نترسی از کم و زیاد



ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن


توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن



ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره


کار دنیا همینه تولد و مردن داره



ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره


زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره



ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت


به نتیجه میرسه آخر یه روز عبادتت



ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مث تو


خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مث تو



ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه


اونیکه غصه نداشته باشه آدم نمیشه



ماه من غصه نخور حافظ واست وا میکنم


شعرشو میخونم و تورو مداوا میکنم



ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا


هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

 تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

 

 

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 خداحافظ واین یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف ناامیدی برسرم یکریز می بارد

خداحافظ تو ای همپای شعرهای غزل خوانی

خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ بی تو گمان کردی که می مانم؟

خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی!

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

 

 

تا خدا .. . خداست

الوسلام

این منم مزاحمی که آشناست

 

هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 

شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟

 

الو.. ...

 

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟

 

چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر

صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟

 

اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم

شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست...

 

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

 

الو

مراببخش،باز هم مزاحمت شدم

 

دوباره زنگ می زنم

دوباره

 

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست

دوباره

.

.

.

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداست

  

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

 

 

بعد من...

 

تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش

گریه نکن آروم بگیر بفکر زندگیت باش

 

غصم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری

شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری

 

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون

دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون

 

دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش

 

منو ببخش...منو ببخش..

 

اصلا فراموشم کنو فکر کن منو نداشتی

اینجوری خیلی بهتر بگو منو نخواستی

 

برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسشداری

اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

      

  

 

کی می خواد مثل تو باشه

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری

مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی

تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه

کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه

وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید

جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:1  توسط ho3yn.128  | 

بدونه عنـــــــــــــــــــــــــــوان

روی قبرم بنويسيد کبــــــــوتر شد و رفت زير باران غزلی خواند ، دلش تر شــــــــــــــد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غــــــــــــــم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پــــــــــــــر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشـــــــــــــــق شده بود مرگ با لحظه ی ميـــــــــــــــلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترســــــــــــــيد عاقبت روی تن ابر شـــــــــناور شد و رفت هر غروب از دل خورشــــــــــــيد گذر خواهد کرد واژه خسته ُکه يک روز کبـــــــــــــــوتر شد و رفت تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
سعدی یه شعر خیلی قشنگ و معروف داره که محمد تقی بهار اونو تضمین کرده و اینجوری نوشته اما اول شعر سعدی :

گلی‌ خوش‌بوی‌ در حمام‌ روزی
رسید از دست‌ مخدومی‌ به‌ دستم‌

بدو گفتم‌ که‌ مشکی‌ يا عبیری
‌كه‌ از بوي‌ دل‌آويز تو مستم‌

بگفتا من‌ گِلی‌ ناچيز بودم
‌ولیكن‌ مدتی‌ با گُل‌ نشستم‌

کمال‌ هم‌نشين‌ در من‌ اثر کرد
وگرنه‌ من‌ همان‌ خاکم‌ که‌ هستم ...

اما اینم از شعر بهار:

شبی در محفلی با آه و سوزی             شنید ستم ز مرد پاره دوزی

 

چنین می گفت با پیر عجوزی            گلی خوشبوی در حمام روزی

 

رسید از دست مخدومی به دستم

 

گرفتم آن گل و کردم خمیری        خمیری نرم و نیکو چون حریری

 

معطر بود و خوب و دلپذیری          بدو گفتم که مشکی یا عبیری

 

که از بوی دل آویز تو مستم

 

همه گلهای عالم آزمودم              ندیدم چون تو و عبرت نمودم

 

چو گل بشنید این گفت و شنودم       بگفتا من گلی ناچیز بودم

 

و لیکن مدتی با گل نشستم

 

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد          مرا با همنشینی مفتخر کرد

 

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد        کمال همنشین در من اثر کرد

 

و گرنه من همان خاکم که هستم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تو را گم كرده ام امروز...
و حالا لحظه های من ..گرفتار سكوتی سرد و سنگينند....
و چشمانم كه تا ديروز به عشقت می درخشيدند....
نميدانی چه غمگينند...هوای گريه دارند..
چراغ روشن شب بود
برايم چشمهای تو نميدانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام...
بی تاب و دلگيرم..........
كجا ماندی كه من بی تو هزاران بار؛در هر لحظه ميميرم.......!!!؟؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


 مــــــــــرداب

هیچکی نمیدونه چه داغونه دلم بی اون تو این خونه.هیچکی نمیدونه یه دیوونه شدم حالم پریشونه.چند روزه بیتابم نمیخوابم مثه مرده تو مردابم.بی اون یه مجنونم که دیوونم دیگه حتی نمیخونم.دلمو چه آسون شکسته میگه به من دل نبسته  دل من یه گوشه نشسته دیگه نمیتونه مسته منو اون ارزون فروخته به یکی چشماشو دوخته دل من بدجوری سوخته  اون منو ارزون فروخته .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:52  توسط ho3yn.128  | 

شب بارونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

يه شب باروني ،‌يه شب سياه و سرد

كي ميدونه رفتنت با قلب بي كسم چه كرد ؟

تو بگو ترانه هام ، چرا اينجوري شدن ؟

چرا بعد تو پر از غصه و ويروني شدن؟

چرا خواستي كه بسوزوني دل ِ بي كسم و

بگو چي گفتم و گفتي ؟، تو بگو گناهم و

يكي مثه من همش تنهاييا همدمشن

يكي مثه تو توي بي وفايي آخرشن

چي بگم ؟ به كي بگم ؟ حرفايي كه پر از غمن

واسه گفتن روزايي كه گذشت ، ثانيه ها خيلي كمن

مي ترسم پشت اون نقاب زيبا تو نباشي

مي ترسم كه دلم با اين حقيقت رو به رو شه

برام نقش يه عاشق پيشه رو بازي كني و باز 

مي ترسم كه يهو براي من دست تو رو شه 

مثه ديوونه ها چشمامو بستم كه حقيقتو نبينم

يه رازي پشت حرفاته كه هنوزم من ازش چيزي نفهميدم

ولي اي كاش اتفاقاي زمونه جوري مي افتاد كه يه روز ميشد 

حتي تو خوابم شده آينده مو يك روزي من از نزديك مي ديدم

حافـــــــظه ضعــــــــیف

خوب به خودت نگاه كن

                  ببين چي داري از من

                                  جز اينكه صد تا دنيا

                                                 فاصله داري ازمن

فاصله مون يه دنياست

                  پس انتها نداره

                                 ما مال هم نمي شيم

                                                   تو روز و من ستاره

نه قلب تو بند منه

                 نه فكرمي هميشه

                               بيا به هم دروغ نگيم

                                                 اينجوري حل نميشه

نه ياد من مونده نه تو

                 كه قلب كي نحيفه

                             مسلما بيشتر از اين

                                                حافظه مون ضعيفه 

مهم نبود از اول

                 كه آخرش چي ميشه

                              نگفته ها زياده

                                                  اما اين آخريشه

هر كي بخواد ميتونه

                  تو قلب تو بشينه 

                              خوب به خودت نگاه كن

                                                     فرق من و تو اينه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 18:6  توسط ho3yn.128  | 

داستان یک دختره عاشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:48  توسط ho3yn.128  | 

بی واژه

 

میدونی سخت ترین لحظه توی زندگی یه نفر چیه؟؟؟

 

وقتی بفهمی واسه کسی که تمام زندگیته فقط یه تجربه ای.

 


سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 9:57  توسط ho3yn.128  | 

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــق

 شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود...

بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد...

آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود...

تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ...

اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ...

با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود.

عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت.

آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه !

ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده .

هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه...

کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای...

شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه


..

کاش بودی تا دلــــــــــم تنها نبود 

 

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اینگونه بی معــــــــــــنا نبود
کاش بودی تا لبان سرده من
قصه گوی غصه غم ها نبود
کاش بودی تا دور دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پور سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو این زندگــــــــــی زیبا نبود


باران گــــــــــــریه

پارسال با اون زیر بارون قدم میزدم

و امسال اشک هایم شاهد قدم زدن اون با دیگری بود

شاید گریه ی پارسال اشک های دختری دیگر بود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 18:50  توسط ho3yn.128  | 

الفــــــــــــــــــــــــــــــبای زندگـــــــــــــــی

الف: اشـــــــتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشـــــش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویـــــــایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبــــــیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبـــــــات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جســــــارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیـــــــشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شــــــناسی برای تزکیه نفس
خ: خـــــودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیــــــشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گـــــویی برای اخلاص عمل
ر: رضایـــــت مندی برای احساس شعف
ز: زیــــــرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بیــــــنی برای شکافتن عمق درد ها
س: ســــــخاوت برای گشایش کار ها
ش: شایســــتگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقـــــت برای بقای دوستی
ض: ضمــــــانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقـــــــت برای تحمل شکست
ظ: ظـــــرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطـــــوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غـــــیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکــــــاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شــــناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامــــت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشـــــت برای پالایش احساس
ل: لیـــــاقت برای تحقق امید ها
م: محــــبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن: نکــــته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گـــــرایی برای دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمـــــندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگــــــی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 21:54  توسط ho3yn.128  | 

عـــــــــــــــــــــــــــشق واقــــــــــــــــــــعی

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی؛ دادن گل و هدیه و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد. یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق بهجنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:6  توسط ho3yn.128  | 

وقتی عشق میاد

 ........................................... .

.

○♥○آری وقتی عشق می آید، زبان حرفی برای گفتن ندارد

شاید تو هم صدای سکوت را بشنوی و بتوانی آن را درک کنی.

در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید.

صدایی که هر کسی را یارای شنیدن آن نیست و تنها می توان آن را با گوش دل شنید و نه با گوش تن.

پس گوش دل خود را باز کنیم تا صدای سکوت را بشنویم که همان صدای خداست و صدای خدا آهنگ عشق است.
خدایا صدای تو طنین انداز ترین صدایی ا ست که تا به حال شنیده ام اما...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 17:12  توسط ho3yn.128  | 

ilove u

دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی،

به این خاطر که  وقتی با توام چه کسی میشوم. 

  

 

زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست،

 

بلکه در یک سو نگریستن است.”

 

 

 

  

در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از

 طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد 

 

  

عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون

احساس  گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید.”

 

 

 

 

اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم 

 به آسمان  بروم و ستاره ای بچینم،

آسمان شب دیگر مثل کف دست بود.”

 

بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و

لمس کردن نیستند —باید آنها را با قلبتان احساس کنید.

 

 

 

 

این عشق نیست که دنیا را می چرخاند،

عشق چیزی است که  چرخش آنرا ارزشمند می کند

 

 

اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست.”


lk , j,
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 16:24  توسط ho3yn.128  | 

مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهم

سهراب سپهری : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط خطي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدان ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام روز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي

 

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي دادتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 16:3  توسط ho3yn.128  | 

زندگــــــــــــــــــــــــــی چیـــــــــــــــــــــــست؟

زندگــــــــــــــــــــــــــــــی یک بازی درد آور است 

 زندگـــــــــــــــــــی یک اول بی آخر است

زندگــــــــــی کردیم اما باختیم 

 کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را 

 بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را باهمین غمها خوش است

باهمین بیش و همین کمها خوش است

زندگی را خوب باید ازمود 

 اهل صبرو غصه و اندوه بود



زندگی یعنی....

زندگی یعنی چکیدن،همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یغنی لطافت ، گم شدن در معنی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 14:55  توسط ho3yn.128  | 

عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق یعــــــــــــــــــنی......

 عشق یعنی دوستی ودیوانگی       عشق یعنی یک جهان بیگانکی          عشق یعنی انتظارو انتظار              عشق یعنی هرچه بینی عکس یار      عشق یعنی شاعر دل سوخته      عشق یعنی در فراقت سوخته
 عشق یعنی قطره را دریا شدن     عشق یعنی همچون شیدا شدن         عشق یعنی شب نخفتن تا سحر    عشق یعنی سجده با چشمان تر       عشق یعنی گم شدن پیدا شدن  عشق یعنی غرق دررویا شدن
عشق یعنی حسرت دیدار تو        عشق یعنی من شوم بیمار تو

عشـــــــــــــــــــــــــــــــق                                یعـــــــــــــــــــــــــــــــــــنی........

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 13:23  توسط ho3yn.128  | 

اگه واقعا عاشقش باشی...

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان  می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

گر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:54  توسط ho3yn.128  | 

دوست داشتن

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 10:19  توسط ho3yn.128  | 

6حــــــــــــــــــــــــــــــــرف 4نقـــــــــــــــــــــــطه

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه
 
تا بفهمي !



تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير
 
مي خواد!



تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***چه رو حي
 
،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛



هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !



براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد



و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد



 
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

 
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها
 
متنفرم



از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم




+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 20:15  توسط ho3yn.128  | 

وصف الحال مردها پس از فوت همسر

مردها کین گریه در فقدان همســــــــر میکنند
بعد مرگ همســـــــر خود، خاک بر سر میکنند !

خاک گورش را به کیسه، سوی منزل مـــیبرند !
دشت داغ سینــهی خـــــود، لاله پرور میکنند

چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در مــیشوند
خاک زیر پای خود، از گریه، هــــی! تر میکنند

روز و شب با عکــس او، پیوسته صحبت میکنند
دیده را از خون دل، دریای احمـــــر مــــیکنند !

در میان گریههاشان، یک نظر! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر میکنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود! فکـــر دیگـــــر مـــیکنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر میکنند

کــج نیندیشید!! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچههاشان، فکر مـــادر مـــیکنند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 20:14  توسط ho3yn.128  | 

چرا حلقه ازدواج باید در انگشت دوم قرار گیرد؟


image001-708608.jpg

 


1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند

4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می
مانند. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 18:52  توسط ho3yn.128  | 

200 کلام عاشقانه

 نگذار ذهنت بر قلبت حکمرانی کند ...

 عشق حقیقی مثل روح است، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .

 کلید قلب ، زندگی و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

 زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .

 گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .

 گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .

 عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .

 اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ،  می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .

 در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .

 در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن ...

 عشق مانند ساعتی شنی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .

 هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .

 عشق عشق است ، از بین نمی رود .

 کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .

 مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .

 عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .

 لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .

 طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .

 قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .

 شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .

 عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .

 بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .

 بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .

 عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .

 عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .

 همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .

 کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .

 بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم.

 چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟

 عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .

 عشق فرشته ای است در لباس هوس ...

 هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .

 آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد .

 هر لحظه ای که صرف عشق ورزیدن نشود ، به هدر می رود .

 عشق طریق مخصوص به خود را دارد .

 نمی توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان این را نشان خواهد داد .

 ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند .

 اگر چیزی را دوست داری ... بگذار برود اگر به سوی تو بازگشت واقعا می خواهد که مال تو باشد .

 عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند .

 اگر بتوانم مانع شکستن یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است .

 عشق را بشناس تا شادی را بشناسی . بدون عشق ، شادی وجود ندارد .

 زیبایی را با چشمانی زیبا بین می توان دید .

 دو نیمه ، شانس کمی دارند اما با پیوستن ... بله ، آن ها کامل می شوند ... اما پیوستن دو انسان کامل یعنی زیبایی ، یعنی عشق .

 دوری با عشق همان می کند که با با زبانه های آتش ، عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق را شعله ور تر .

 علاج تمام کجروی ها ، نادانی ها و جنایت ها ... عشق است .

 هر چیز زیبا و جذاب خوب نیست ولی هر چیز خوبی ، زیباست .

 عشق ترکیبی از یک روح در قالب دو تن است .

 تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه .

 عشق ناپخته م یگوید : من تو را دوست دارم زیرا به تو نیاز دارم . عشق پخته می گوید : من به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم .

 هر کجا که عشق هست زندگی هست .

 جایی که ما به آن عشق می ورزیم خانه است . خانه ای که شاید پاهایمان آن را ترک کند ولی قلبمان هرگز .

 توانایی بیان اینکه چقدر کسی را دوست داری عشق است اما اندک

 عشق ، هیچ محدودیت و پشیمانی نمی شناسد .

 عشق فقط از سه حرف تشکیل شده که معانی بسیاری در پشت این حروف نهفته است .

 عشق زمانی واقعی است که از قلب انسان برخیزد نه زمانی که بر زبان جاری شود .

 تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت .

 به ندای قلبت گوش کن ، زیرا از حقیقت آگاه است .

 در شب تاریک زندگی به تنهایی قدم می زنم ، تو شمع من هستی ، نور درخشان من !

 عشق ورزیدن زمانی است که دیگر هیچ بهانه ای برای تنفر نداشته باشی.

 آهنگ ، ترانه ای بدون کلام است و مرگ ، زندگی ای بدون عشق .

 اگر واقعا عشق را یافتی ، به آن پرواز بده و رهایش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به این معناست که عشق واقعی تو همان است .

 عشق غیر قابل پیش بینی است . نمی دانی چه زمانی خواهد آمد .

 عشق ، مهار ناشدنی است و همچنین کسی که در دام عشق گرفتار شده .

 عشق ، سازی است که نوای دوستی سر می دهد .

 اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه باید به استقبال تو بیایم ؟

 بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن .

 فروش عشق حقیقی هرگز آرام نخواهد گرفت .

 اگر بخواهید به قضاوت اشخاص بنشینید زمانی برای دوست داشتن انها نخواهید داشت.

 امروز تو را بیشتر از دیروز ولی کمتر از فردا دوست دارم.

 گر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟

 عشق حقیقی انجاست و به دنبال هیچ کسی نیست پس برو و ان را دریاب.

 هرچه بیشتر عاشق باشی هم بیشتر ازار می بینی و هم بیشتر لذت می بری.

 عشق مانند یک الا کلنگ پر فرازونشیب است.تورابه مسیر دیگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشیب هایش به مقصد خواهد رساند.

 قلب یک زن اقیانوسی از رازهاست.

 با تو بودن مثل قدم زدن در صبحی بسیار روشن است بی گمان شور تعلق به انجا را دارم.

 عشق بسیار شبیه یک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند راهی پیدا کند ان را خواهد ساخت.

 وقتی مرد جوانی شکایت می کند که زنی قلب ندارد علامت مطمئنی است که ان زن قلبش را ربوده است.

 عشق مانند بیسکویت ترد است که اسان ساخته میشود و اسان میشکند.

 می توان در یک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان می طلبد.

 عشق یعنی هیچگاه نگویی(پشیمانم).

 عشق همچون سنگ ثابت و همیشگی نیست بلکه همچون نان است که هر روز باید از نو ساخته شود.

 قبل از عاشق شدن بیاموز چگونه در برف بدوی بدون اینکه ردپایی از خود بر جای بگذاری.

 عشق-چگونه چنین کلام کوچکی معنایی چنان بزرگ دارد؟

 کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از ان جدا باشند. هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق.

 وقتی کسی را دوست داری به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.

 معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او.

 عشق مانند جنگ است اسان شروع می شود و دشوار پایان می پذیرد.

 عشق حقیقی ابدی است.

 عشق...مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به ارامی پیمانه ای از ان بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنانکه  شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست.

 تنها عشق من از تنها تنفرم پدید امده است.

 به من نگو چرا که همیشه ان را شنیده ام چیزهای زیادی برای نفرت وجود دارند ولی چیزهای بیشتری برای عاشق شدن.

 شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.

 عشق غذای روح است.

 عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است.

 امروز عشق بورز تا هرگز دیروزت خالی نباشد.

 زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم وقتی که مرا ترکم کردی مردم ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی زندگی کردم.

 من از عشق تو به چه چیزی خواهم رسید؟(( به عشق تو))

 عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید. عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست.

 خدا عشق است.

 عشق عمل بی پایان بخشش است. یک نگاه محبت امیز که عادت می شود.

 با خودت و با عشق صادق باش.

 صدای یک بوسه به بلندای صدای گلوله ی توپ نیست اما انعکاس ان مدت زیادی باقی خواهد ماند.

  

 از زمانی که تو را ملاقات کردم *ما*نسبت به * تو*یا* من* سحر امیز تر شده است.

 عشق لحظه ای است که تا ابد می ماند.

 بزرگترین درس زندگی را بیاموز عشق: فراموشی و بخشش.

 عشق هیچ خواسته ای جز براوردن حاجت خود ندارد.

 عشقی که برای مدت های طولانی در قلبت باقی مانده همان عشقی است که بازگشتی ندارد.

 از قلب خود پیروی کن تا هرگز پشیمان نشوی.

 شما یک زن را به خاطر زیبائیش دوست ندارید او زیباست زیرا شما دوستش دارید.

 عشق ابدی است ممکن است چهره ظاهری عشق تغییر یابد ولی جوهره ی وجودی ان هرگز.

 عشق یک پیمان است عشق یک یادگاری است یک بار ان را ببخش و فراموشش نکن و هرگزاجازه نده از بین برود.

 وقتی عشق و نفرت روح را خسته و وامانده کنند جسم به ندرت می تواند مدتی طولانی  دوام بیاورد.

 عشق نزدیکترین چیز به نفرت است.

 عشق برای نادان عقل است و برای عاقل نادانی و حماقت.

 عشق زمانی است که برای شاد کردن معشوق احتیاجی به کلام نداشته باشی تنها لرزش قلب تو کافی است.

 عشق زمانی است که بیهوده گویی را متوقف کنی و بتوانی به اسانی سکوت کنی.

 زمانی که بتوانی فرزند متولد نشده ات را در میان بازوان او ببینی تو واقعا ان زن را دوست داری و عاشق او هستی.

 ارزش زندگی به زمان و پول نیست. بلکه به مقدار عشقی است که در طول زندگی مبادله شده.

 مهربانی در گفتار اعتماد می اورد. مهربانی در افکار باعث تعمق می شود. مهربانی در بخشش عشق می افریند.

 به باور من حقیقت عریان و بی شائبه و عشق بی قید و شرط اخرین کلام در عالم واقعی است.

 کسی که نمی تواند عشق بورزد راهی جز چاپلوسی و تملق ندارد.

 به یکدیگر عشق بورزید ولی عشق را به بند نکشید بگذارید دریایی مواج در میان سواحل روحتان باشد. پیمانه های یکدیگر را پر کنید اما از یک پیمانه ننوشید از نان خود به یکدیگر بدهید ولی از یک لقمه نخورید با هم بخوانید برقصید و شادمان باشید اما بگذارید هر کدام از شما خلوت خود را داشته باشید.

 هیچ اغازو پایانی نیست تنها اشتیاق بی حد زندگی است که وجود دارد.

 هرگز لبهایتان را بر روی کسی نبندید که دریچه ی قلبتان را برویش باز کرده اید.

 عشق به دو راهی نیاز ندارد  من به عشق یک طرفه باور دارم چرا که عشق خداست و خداوند تمامی انسان ها را دوست دارد. خواهی نخواهی ما به عشق * او* باز خواهیم گشت.

 وقتی که احساس می کنید همه چیز از دست رفته است عشق خود را به هر قیمتی که شده نگه دارید.

 دوری قلبت را شیفته تر می سازد.

 عشق زندگی است و تو روشنایی زندگی من هستی.

 عشق مانند خورشید است حتی اگر به ان برسید گرمای ان شما را خواهد سوزاند.

 عشق می تواند در یک چشم بر هم زدن دنیایی را دگرگون سازد.

 بهشت انجایی است که قلب هست.

 وقتی تو با من هستی چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

 ما مانند بالهای فرشتگان هستیم با عشق خداوند به یکدیگر متصلیم.

 عشق من برای تو مانند زمان است اگر فقط لحظه ای صرف ان کنی تا ابد باقی خواهد ماند.

 و بخاطر بسپار چنانچه نوشته شده است...دوست داشتن دیگران دیدن چهره ی خداوند است.

 زندگی کن برای عشق و عاشق باش به خاطر زندگی.

 عشق زمانی وجود دارد...که دو نفر دوست ندارند جدای از هم باشند. ان ها می خواهند همه چیز را بین قلب هایشان قسمت کنند.

 عشق خون قلب است و شراب روح.

 عشق رویایی زیبا است.

 عاشق بودن یعنی بخشیدن تمامی وجودت به خاطر احساس خاصی که در اعماق قلبت وجود دارد.

 عشق شاد کردن است نه شاد بودن.

 به خاطر داشته باش ...عشق حلقه ای است که قلب ها را به هم پیوند می زند.

 وقتی غمگینم دلم برایت تنگ میشود. وقتی تنهایم دل تنگ تو می شوم. ولی بیشتر از همه وقتی خوشحالم دلم هوای تو را دارد.

 عشق از هر گل سرخی دلپذیرتر است. اما خارهای ان قلب تو را عمیق تر از هر خاری سوراخ می کند.

 عشق ابدی است و اگر نباشد عشق نیست.

 اگر موسیقی غذای عشق است پس بنواز.

 گاه با چشم هایمان عاشق می شویم و گاه با دست ه%D

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 5:0  توسط ho3yn.128  | 

چند داستان

مرگ امواج!!!

از دريا پرسيدم: اين امواج ديوانه تو، از كرانه ها چه مي خواهند؟
چرا اين گونه پريشان و در به در، سر به كرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟
دريا در مقابل سوالم گريست!!!
امواج هم گريستند!!!
آنوقت دريا گفت: طعمه مرگ تنها آدمها نيستند.
امواج هم مثل آدمها مي ميرند!!!
اين امواج زنده هستند كه لاشه امواج مرده را شيون كنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند!!!

   

امضاء شناسي


كساني كه به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي كنند انسانهاي منطقي هستند.
كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي کنند دير منطق را قبول مي كنند و بيشتر غير منطقي هستند.
كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند.
كساني كه از خطوط افقي استفاده مي كنند انسانهاي منظم هستند.
كساني كه با فشار امضاء مي كنند در كودكي سختي كشيده‌اند.
كساني كه پيچيده امضاء مي كنند شكاك هستند.
كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
كساني كه در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند.
كساني كه اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند.
كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي كنند، كساني هستند كه مي خواهند به قله برسند.

 

زيباترين قلب


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هايي دندانه دندانه در آن ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود.مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي ‌گفتند كه چطور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد!!!
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتما شوخي مي كني! قلب خود را با قلب من مقايسه كن. قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است.
پير مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ اي بخشيده شده قرار داده ام،اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آور هستند اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت و در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد. ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود، زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

ياد بگيريم به ديگران قوت قلب بدهيم

در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت ميکردند. از همسر،خانواده،خانه،سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقيش توصيف ميکرد. بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه ميگرفت. اين پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميکردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميکرد.
هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد. روزها و هفته ها سپري شد. يک روز صبح پرستاري که براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در عين ناباوري او با يک ديوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد.
آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند.

 

 

به اندازه فاصله زانو تا زمين

روزي دو مرد جوان نزد شيوانا آمدند و از او پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
شيوانا اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد شيوانا بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.
اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بار معنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. شيوانا منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد شيوانا بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. شيوانا با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد.
باز هم مي گويم فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه بر آن ايستاده است!"

 

داستان طنز شكارچي!!!

يه پيرمرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:"هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دخترخانم 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظر شما چيه دكتر؟ "
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يكدفعه از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد اتفاقي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش.


كينه


معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 ، بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.  روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید:
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟



پايان نامه خرگوش

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره. در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.

نتيجه

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

 


سفر خدا به زمين

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوار پرسید تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دار هستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم. تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من، آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند و هزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لی�%

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 5:3  توسط ho3yn.128  |